بر او ببخشائید/ بر او که گاهگاه/ پیوند درد ناک وجودش را/ با آب های راکد/

و حفره های خالی از یاد میبرد/ و ابلهانه میپندارد/ که حق زیستن دارد... بر او ببخشائید/

بر او که از درون متلاشیست/ اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور میسوزد/

و گیسوان بیهده اش/ نومید وار از نفوذ نفس های عشق میلرزند/

ای ساکنان سرزمین سادهٔ خوشبختی/ ای همدمان پنجره های گشوده در باران/

بر او ببخشائید/ بر او ببخشائید/ زیرا که مسحور است/

زیرا که ریشه های هستی بار آور شما/ در خاک های غربت او نقب میزنند/

و قلب زود باور او را/ با ضربه های موذی حسرت/ در کنج سینه اش متورم میسازند.