مگر زلالی آب از برهنگی باران نيست؟
...
بيا کمی شبيه باران باشيم
مگر زلالی آب از برهنگی باران نيست؟
...
بيا کمی شبيه باران باشيم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر برم ؟
دردت به جان بی قرار پر گریه ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانیست ...!
اول فقط يک دلْدل بود. يک هوای نشستن و گفتن.
یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن ، یک هنوز باهم ساده
رفتیم و نشستیم ، خواندیم و گریستیم.
بعد یک صدا شدیم. هم آواز و هم بغض و هم گریه
هم نفس برای باز تا همیشه با هم بودن
برای یک قدم زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته
برای يک خلوتِ دلْخاص، برای يک دلِ سير گريه کردن ...
برای هم سفر همیشه ی عشق ... باران!
باری ای عشق، اکنون و اينجا، هوای هميشهات را نمیخواهم
نشانی خانه ات کجاست؟! ...
یک شب رنگت می کنم
سبزت میکنم
بهت شاخ و برگ می دهم
بعد در سایه ات آرام می گیرم
کوچه پس کوچه های باغ یادها با حضور تو عطرآگین است معبود من
و آغوشت امن ترین پناه ...
جان ز تو جوش میکند دل ز تو نوش میکند
عقل خروش میکند بیتو به سر نمیشود
مولانا
در فراسوی عشق ، دوست داشتن
در فراسوی پرده و رنگ
...
یاد من باشد فردا سر راه
بروم تا ته آن کوچه عشق
وزن خوشبختی خود را آنجا، از ترازوی صداقت پرسم
و ببینم آیا،
وزن این نعمت ها، با قد بندگیم، چه تناسب دارد؟
سنگ را از سر ره بردارم
تا که هموار شود، راه رسیدن به نگاه
راه آکنده از این گرد و غبار
نم عشقی بزنم، تا که شاید بنشانم فردا
گرد نفرت، من از این راه وصال
به سوی معبد خورشید پیمودن
خطر دارد
ولی هر کس از این ره رفت
جزیی شد زنور او
هم آوا گشت با فر و شکوه او
غرور او
...
زمان
برآنان که در انتظارند بسیار آهسته می گذرد
و بر آنان که هراسناکند با شتاب
و بر آنان که غصه دارند بس دراز است
و بر آنان که شاد و خرمند بسی کوتاه
اما بر آنان که عاشقند
زمان ابدیت است
بزرگی
آنقدر که فقط تو را خیال می کنم ...
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و بوئیدن تو ...
اینجا کسی است پنهان ، همچون خیال در دل
اما فروغ رویش ارکان من گرفته
چقدر باید ببوسمت
تا کتاب این همه گریه بسته شود؟
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی،
همچو یادی دور و لغزان،
میگذشتم از ترازِ خاکِ سردِ پست…
خوشبختی
رنگین کمان لبخند توست
که با هر ترنم باران
شکل می گیرد!
«فقط خوشحال باش»
من اشک آسمان را در می آورم!
برای آنچه که دوستش داری باید از جان بگذری
بعد
می ماند زندگی و آنچه که دوستش داری ...
از تمامی بال هائی که به دوش برده ام
پر و بالم توئی
پیشاپیشم می روی
و من
پی بال ها می دوم
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یه حباب بدم
سیبی از شاخه ی حسرت بچینم
بندازم رو آسمونو تاب بدم
گل ایونه بهاره دل من
یه بیابون لاله زاره دل من
مثه یه دسته گل اقاقیا
دلمو باز می کنه بیا بیا
تو می ری پشت علف ها گم می شی
من می مونمو گل اقاقیا ...