مثل ماه ...



و 

کوتاه می شوند شمع ها و 

شب تمام نمی شود از ما و 

چه بوسه ها گم میشوند میان حرفها و 

صبح 

آفتاب ، به شکل تو در می آید ، مثل ماه 



نفسم میگیرد که هوا هم اینجا زندانیست ...



ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند ...




رجوع کن


من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم

که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد

با من رجوع کن  ... 



از تو


از تو پر است خانه

حتی اگر نباشی ... 



و گر بمانم کجا بمانم؟


چنان سراپا شب سیه را به چنگ و دندان ، درآورم پوست 

که صبح عریان به خون نشیند برآستانم ، در آسمانم! 



پا به پای تو تا رها رفتم ...



خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من 

ای زبرجدگون نگین ، خاتمت بازیچه هر باد 

تا کجا بردی مرا دیشب 

با تو دیشب تا کجا رفتم ...



می خواهم آمدنت را قاب کنم



این قلم برای تو می چرخد هنوز ...