مثل ماه ...
و
کوتاه می شوند شمع ها و
شب تمام نمی شود از ما و
چه بوسه ها گم میشوند میان حرفها و
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 8:16 PM توسط اندوه رنگ
|
و
کوتاه می شوند شمع ها و
شب تمام نمی شود از ما و
چه بوسه ها گم میشوند میان حرفها و
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند ...
من در جزیره های شناور به روی آب نفس می کشم
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم
که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد
با من رجوع کن ...
از تو پر است خانه
حتی اگر نباشی ...
چنان سراپا شب سیه را به چنگ و دندان ، درآورم پوست
که صبح عریان به خون نشیند برآستانم ، در آسمانم!
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجدگون نگین ، خاتمت بازیچه هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم ...
این قلم برای تو می چرخد هنوز ...