دستم را به صورتم میکشم
تبزده در عصر یخبندان نبودنت
راه میافتم
به جایی که خیال میکنم هستی
بلورههای یخ سیم میکشند در گوش یکدیگر
و من تبزده در خواب تو سرگردان
از تو پر میشوم
و باز دنبالت میگردم
برمیگردم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 7:33 PM توسط اندوه رنگ
|
امروز