دستم را به صورتم می‌کشم

تب‌زده در عصر یخبندان نبودنت

راه می‌افتم

به جایی که خیال می‌کنم هستی

بلوره‌های یخ سیم می‌کشند در گوش یکدیگر

و من تب‌زده در خواب تو سرگردان

از تو پر می‌شوم

و باز دنبالت می‌گردم 

برمی‌گردم.