من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم

 

 من عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت ، عریانم

و زخم های من همه از عشق است

من این جزیره ی سرگردان را

از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 هرکسی با یک تاریخ تولدی شروع می شود وادامه خواهد یافت ... تا آنجائی که برایش مقدرشده .

زندگی یک سفر است !

لیک ... راه باریک است ، شب تاریک است و مقصد بس دراز  !

دیروز را دانسته آمدیم ... امروز ندانسته عاشقیم

و فردا روز را ... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره ، خدا را چه دیده ای ...


پی نوشت : این پست بنا به مناسبتی نه چندان مهم نوشته شد.