من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم
من عریانم
مثل سکوت های میان کلام های محبت ، عریانم
و زخم های من همه از عشق است
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .
هرکسی با یک تاریخ تولدی شروع می شود وادامه خواهد یافت ... تا آنجائی که برایش مقدرشده .
زندگی یک سفر است !
لیک ... راه باریک است ، شب تاریک است و مقصد بس دراز !
دیروز را دانسته آمدیم ... امروز ندانسته عاشقیم
و فردا روز را ... ای رند مانده بر دو راهی دریا و دایره ، خدا را چه دیده ای ...
پی نوشت : این پست بنا به مناسبتی نه چندان مهم نوشته شد.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 2:10 PM توسط اندوه رنگ
|


امروز