تبليغاتX
اندوه رنگ

لبخند چشم تو ، در چشم من وجود خدا را آواز می دهد ... در چشم من تمامی روح حیات را پرواز می دهد

 

 

 

زمان از دستم خارج شده ! نمی دانم چه روزیست .

ساعت چند و چند دقیقه ی نیمه شب است ؟

... زمان چه اهمیتی دارد وقتی تو مابین چهل و دو بهار حیرانی !


+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

هست طومار دل من به درازای ابد ...

 

بعضی از رنجها در نهایت سوخته شدن و خاکستر شدنهای مکرر چقدر شیرینند  .

 و آنگاه احساس می کنی که با هر بار سوختن دست خواهی یافت به یک رهائی

تـــازه و یک گـــام دور شـــدن از زمین و رسیدن به آسمـان ... اما مـــی سوزاند و

خاکسترت می کند و تو از درون و در سکوت در فریادی ...

 

اگر یکدم بیاسایم روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم  ...

مولانا

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

مانند مجسمه داوود

که از هر سو نگاهش می کنی

شاهکار است


ادامه مطلب

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

و فکر کن چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد ...

...

ببین ، همیشه خراشی است روی صورت احساس .

همیشه  چیزی ، انگار بر هوشیاری خواب اثر گذاشته بود .

به یادگار خطی نوشتم ز دلتنگی ... 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |
 

هر روز یک جام شوکران می نوشیم

اما تنها تلخی بی پایان آن

می ماند در دهانمان سپس جاری میگردد در خونمان،

اگر چه هرگز فرار را بر مرگ ترجیح نداده ایم !

...

ترسم از این است که دیگر بدون شوکران زیستن نتوانیم ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |
 

 

باز کن پنجره را!  ببین  در آن سو پرنده ای خسته ، نیازمند نگاهی خسته تر،  

نشسته بر بلندترین شاخه ی اقاقیا و در آرزوی پروازیست .

پروازی در اوج ... . بنگر! بنفشه ها صبحدمان چشم می گشایند بر نور و

چگونه راز و نیازهای عاشقانه پر شده است در باغچه ی کوچک خانه،

جان دل بسپار به این ترنم زیبای زندگی. نگاه کن شاید اینجا آینه ی خداست .

در پس پنجره زندگی جور دیگریست . هوا سرشار از آوازهای عاشقانه  است

و بر روی زمین هنوز از میهمانی گلها در شب جای پای برگهای رقصنده باقیست. 

آن سوی پنجره خبرهائیست . آن سوی پنجره غوغائیست.

در سکوت فریاد بزن که زندگی در خون گلبرگهای رز آتشین جاریست ،

زندگی را در سکوت فریاد بزن. عشق را در سکوت فریاد بزن.

شور را در سکوت فریاد بزن .

بنفشه ها بر تو خواهند خندید و خدا آنجا تو را خواهد دید و خواهد شنید.

باز کن پنجره را ...

+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

 

بوته های اسپند، کوچک و سبز در پای کوه،  لابلای سنگها قدبرافراشته بودند 

و من ایمان آوردم به بیابانی که بی باران هم سبز بود.

شاید این خاصیت بهار است... می شود هزار بار مرد و باز زنده شد

فقط باید راز فصلها را بدانی ... 

فروردین ۹۰ زرقان شیراز

+ تاريخ شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

موزیک روی وبلاگ هدیه ای است از طرف بهار آرزو

ممنونم ازش

+ تاريخ شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

بیا در نگاه من بنشین

تو را خواهم برد به مهمانی ماه و کمی هم نشینی با ستاره ها

مدتهاست جاذبه ی زمین در مقابل چشمان من بی اثر گردیده

دیگر چیزی به جز آسمان  نمی بینم

بیا در نگاه من کمی پر بگیر ...

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

زندگی را به شکل یک سیب قرمز زیبا ترسیم کردم عطرش پیرامونم را سرشار کرد.

دلتنگی هایش را می خواستم چند نقطه ی خاکستری ترسیم کنم تا به قرمزی سیب

جلوه ای بخشد تا آمدم نقطه چین کنم دستی دیگر، قوی و ناشناس نقاشیم را ادامه داد

سیب پر شد از دلتنگی!  و نقطه های دلتنگی ناگهان شد انبوهی به رنگ خاکستری

دیگر سیبی پیدا نبود ... یک صفحه ای بود به رنگ خاکستری!

 

+ تاريخ جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

از پشت ویترین خیلی خریدنی تری. حتی حاضر نیستم یک دقیقه توی اطاق  پرو امتحانت کنم

تصور اینکه چقدر برازنده ی من می شوی وقتی که برتنم بنشینی قیمتت را خیلی بالا می برد

اما می دانم وقتی برایت هزینه کردم حتی حاضر نخواهم بود تو را تقدیم زن سرایدار کنم.

بمان همانجا تا برایم زیباترین و دست نیافتنی ترین باقی بمانی!

و من همیشه در آرزوی داشتنت،  انگیزه ای داشته باشم.

 

تقدیم به دوستی ... برای قسمتی از همه ی دلتنگی هایش.

 

 

+ تاريخ دوشنبه یکم آذر 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |
.....

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

با چه دوز و کلکی باید پازلهای زندگی را کنار هم چید تا هم آبرومندانه بچرخد

و هم در آخر چیزی به عنوان دلگرمی - پشتگرمی و خوشنودی ، باقی بماند!

و خوشبختی یعنی فراموشی ... یعنی دیگر هیچ چیز به یادت نیاید آنوقت در

 آرامش و لذت کامل بسر ببری!

گاهی یک پاک کن جادوئی لازم است که ذهن را پاک کند از تمام زندگی!

+ تاريخ جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

خيالت را راحت کنم  حقيقت از اين قرار است  که بی‌اختيار از خوابِ خاک می‌آييم 

 

بی‌اختيار از تکلمِ بی‌هنگامِ بعضی‌ها می‌ترسيم  گاه‌گاهی نيز از سرِ اتفاق زندگی

 

می‌کنيم و سرانجام در فراموشیِ ناپيدایِ خاموشان می‌ميريم ...

سید علی صالحی 

 

 

 

و این است آغاز و انجام آن ... که برای فاصله کوتاه بین این دو حاضریم برای هر

 

دلیلی همدیگر را له کنیم.

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

 

 

- زندگی را دور بزن و انگاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار

 

تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.

 

 

+ تاريخ سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

زمانی می رسد که می بینی همه چیزت را دادی برای دوست داشتنهایت .

شاید دست آخر  هیچ چیزی برایت نمانده باشد .... اما  داری !

آن چیزی که باید داشته باشی !

........

ولی یادت باشد اشکهایت را دیگر برای خودت نگه دار !

هیچ کس ارزش آنها را نمی داند به جز خودت .

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

باید از رود گذشت

باید از رود ، اگر چند گل آلود، گذشت

بال افشانی آن جفت کبوتر را

در افق می بینی

که چنان بالابال

دشت ها را با ابر آشتی دادند

راستی آیا می توان رفت و نماند؟

راستی آیا می توان شعری در مدح شقایق ها خواند؟


+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |
 

وای به وقتی که زندگی روی واقعی خود را به آدمی نشان دهد .

وای به وقتی که دست زندگی رو شود . 

دیگر همه چیز می رود کنار و می ماند پوچی !

و چقدر دشوار است در پوچی زنده بودن ، زندگی کردن ،

و برای  پله پله بالاتر رفتن مدام تقلا کردن !

+ تاريخ شنبه بیستم شهریور 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |
 

همواره با هم سخن می گوئیم ... از شادی هایمان از غمهایمان ... از آرزوهایمان و از ناامیدی هایمان .

اما در آنچه گفته نمی شود دنیائی از رازهاست و دنیائی از ارزشهاست .

+ تاريخ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |

واین آغاز انسان بود.

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

عرفان نظر آهاری

+ تاريخ یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت نويسنده اندوه رنگ |